تبلیغات
انتخاب های من - هذیان های یک ذهن درهم و برهم 12
شنبه 2 تیر 1397

هذیان های یک ذهن درهم و برهم 12

   نوشته شده توسط: MRH    


میگم جلال این روزا حیروونم ، حیروون
-  حیرونیت بابت چیه؟
-  پیدا نمیشه دوربینی که لنز تموم قدی داشته باشه که هم انگشت کوچیکه پامو نشون بده ، هم خلوتی سرمو .
-  واس چی میخوای؟
-  میخوام فرم رفتنمو ببینم .
-  راه رفتن که دیدن نداره
-  آره ...



راه آره ، ولی رفتن خیلی دیدن داره ...
مثلا وقتی وسط ترمینال یه تیکه از وجودت داره میره و تو مثل خروس پر کنده ، ذوق ذوق میزنی و بعدش اونی که نمیدونه ، میپرسه تا حالا هرگز اینجوری ندیده بودمت ... چی شده ؟
یا مثلا کریم خان یه پل داره که نمیدونم قرار بوده چی رو به چی وصل کنه ، اما همینکه با تموم شدنش مصادف شده با خیابونی بنام آبان ، نشونه گذاری خوبی بوده برای من . من که ازش راضیم . آبان روبروی آتش نشونی اون ساختمون یشمیه ، با اون فضای خوفی که داشت ، با اون پارکینگ متروکه اش و آسانسور داغونش که در نداشت کلا لوکیشن خوبی بود برای هزارتا فیلم زامبی . اما کی میدونه یه روزی خیالم پر میکشید به طبقه چهارم همون ساختمون و همونجا جا خوش میکرد توی همون خونه 43 متری . وسط اونهمه دلمشغولی و تلخی ...
-  چه ربطی داره؟
-  داره جلال ... داره . اون چهارشنبه آذر91 وقتی زیپپو رو بردم تحویل بدم جای اون فندک زرده که خونه ام جا گذاشته بود ، البته که فندک بهونه ای بود برای به آتش کشیدن خودم . برای پایون دادن به یک تصور اشتباه از خودم .
لحظه آخر وقتی خواست برای تشکر و خداحافظی بغلم کنه ، فقط دست اخطار من مانعش شد . مثل وقتی که داری از پشت به یه راننده فرمون میدی و نزدیکه سپرش بخوره به تیر چراغ برق ، دستتو میاری بالا و میگی خب !
یهو مثل همون تیر بتنی برق سخت و خاکستری شدم . وقتی بدون هیچ حرفی برگشتم ، وقتی از راه پله سرسرا پایین میومدم ، میخواستم خودمو از زوایای مختلف ببینم . کاشکی دوربینهایی بودن که آدمو سه بعدی ضبط میکردن . بعد مینشستم فریم به فریم اون لحظه رو از تمام زوایا بازبینی میکردم و بهترین فریم رو انتخاب میکردم و با همون فندک زرده آتیشش میزدم و به رقص شعله اش نیگا میکردم . مثل همون عکسایی که جلو آینه از خودش میگرفت و برام میفرستاد . منم بدون قاب میزاشتم رو طاقچه دلم . یا همون لهجه ای که وقتای دلبری ازش استفاده میکرد تا آتیشم بزنه .
دوست دارم وقتی تا سر کریمخان بدون نگاه کردن به پشتم داشتم میرفتم ، یه دوربین بود که منو ضبط میکرد . یه فیلمی که تموم زوایای نابودی اون لحظه رو میتونست ثبت کنه .
-  ندیدیش ؟ برنگشتی ؟
-  چرا ... سر خیابون برگشتم نگاش کردم ببینم رفته یا هنوز میخه سر جاش . یه نقطه شده بود . اما میتونستم هاله صورتش رو خوب ببینم . مثل برق گرفته ها خشکش زده بود ...
جلال کجاست اون آینه ای که منو رو به من نشون بده ؟
راستی ... آدما کی اینقدر عوض شدن ؟ کی فرصتشو داشتن ؟
از کی دنیا اینقده بی رحم شد ؟ به قساوت جایزه میدن ، باور میکنی ؟
ترس داره بخدا . ترس داره اینهمه بزک هایی که هیچکدوم سنخیتی با نسل آدم و حوا ندارن .
بلوار الیزابت  رو یادته؟  آخ آخ ... "خدا داند وبس این افسانه"
-  این دیگه مقصر خودتی
-  نگو جلال...نگو...تو هیچی چی نمیدونی . همش ناگفته است . همش راز مگوئه .
-  املت میزنی ؟
-  پوف .


برچسب ها: سکوت ، Edgar Lee Master ، Silent ،

دنبالک ها: کانال تلگرام ،